امروز از مرد مهربانم پیامی دریافت کردم که نوشته بود "دوسداری امروز بیای پیشم؟" بوی التماس میداد...التماسو مهربونیو غرورو همه چیز...بوی خودش را میداد .عذاب وجدانی که بعد از اذیت کردن من چند دقیقه ای گریبانش را میگیرد...ولی فقط چند دقیقه..مرد من مهربانی را با زبان غرور اموخته..پسر بچه ی 30 و اندی ساله که نیاز به توجه یک زن دارد و هی قهر میکند....امااا...اما منم گیسوی مغرورم...به لطف نونیفکیشن
امروز سوم مرداد ۹۶ و ساعت00:48 میباشد ،امروز که طلوع خورشید را دیدم ،کورسوی امیدم روشنایی بیشتری پیدا کرد ،امروز صبح ک از خواب بیدار شدم چشمانم پف کرده از خاطراتی بود که سعی کردم مثل زن بارداری ،زایش کنم مرواریدانش را ...
دستم را روی زانوی خرد شده ام گذاشتم و بلند شدم ....به مادرم سلام کردم و وقتی گفت سلام زیبای خفته ی من ،درد زجر دیشب از تنم ریخت ...
امروز به این فکر کردم با اینکه ادمهای زی
امروز پنجم مرداد ماه ۹۶... مشهد هستم،دارم با اقای مهربونت بداخلاق حرف میزنم ،قبل پرواز دلبری کرد...بهم گفت ک ازم معذرت میخواد ،ولی امشب معذرت خواهیشو پس گرفت .میگه غرور مهم ترین داراییه یک مرده...اونروز گفت که دلش برام تنگ میشه ولی حالا خودشو بی تفاوت نشون میده ،حرفاش باعث میشه بیشتر بشناسمش،شخصیتی که غرورش خیلی مهمه ولی بخاطر من تو یک لحظه تصمیم گرفت که از دلم دربیاره و تونست اینکارو بکنه .